رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۲ خرداد ۱۳۹۸

فریاد رس - نمایش محتوای فضای مجازی

 

 

فریاد رس

دانلود

یک عالم بزرگواری در مشهد نقل می کند.یک راننده کامیونی که اگر الان زنده باشند قاعدتا باید هشتاد نود سال سن داشته باشد.این عالم بزرگوار از آن راننده کامیون شنیده بود که حدود 50 سال پیش که من جوان بودم از مشهد به سمت یکی از شهرهای دور بار زدم.100 کیلومتر تقریبا از جاده بیرون آمده بودم .هوا فوق العاده سرد بود .اصلا انگار این برف پاک کن افاقه نمی کرد .من نمی توانستم جاده را خوب ببینم .کامیون را کنار زدم تا هوا کمی آرامتر شود و من بتوانم ادامه دهم.تردد ماشین در جاده تقریبا دیگر قطع شده بود .ماشین رفت و آمد نمی کرد .موتور بد کار می کرد .دو سه دقیقه که گذشت تکان شدیدی خورد و از کار افتاد .چون از جهت فنی خودم وارد بودم نگران نشدم .کاپوت را بالا زدم و به هر جایی از موتور که گمان می کردم خرابی از آنجاست ور می رفتم ،می آمدم استارت می زدم.می دیدم روشن نمی شود .پیش خودم گفتم بیچاره شدم .یکی دو ساعتی گذشت ،داشتم یخ می زدم به خودم گفتم تا زنده ای بلند شو و کاری انجام بده.به شب بخوری اینجا مردی.باز رفتم کاپوت را بالا زدم .ور می رفتم استارت می زدم،می دیدم روشن نمی شود .آمدم در اتاقک ماشین نشستم که سرمای آن دست کمی از بیرون نداشت فقط برف توی آن نمی آمد یک چند دقیقه که نشستم دیدم دارد خوابم می گیرد خودم می دانستم این خواب نیست.ضعف است و می دانستم اگر از حال برم دیگر کار تمام است.حسم این بود که اینجا آخر خط است .یک مرتبه حرف یک واعظی به یادم آمد که اگر یک جایی بیچاره شدید بگویید «یا صاحب الزمان ادرکنی،یا صاحب الزمان اغثنی» می گفت :خجالت کشیدم با خدا صحبت کنم اما چون حسم این بود که دیگر آخر خط است توی دلم صادقانه با خدا عهد بستم گفتم خدایا به عظمتت قسم ،عهد می بندم اگر از این مخمصه بتوانم نجات پیدا کنم ،نمازهایم را اول وقت می خوانم و آن معصیتی را که در زندگی به آن عادت دارم کنار می گذارم.می گوید خدا را شاهد می گیرم در آن هوایی که گرگ و میش بود و به سمت غروب می رفت دیدم یک نفر در برف دارد می آید اول گمان کردم که او هم یک راننده ای است که ماشینش خراب است چون توی دستش آچار بود .وقتی نزدیک آمد شیشه اتاقک را پایین دادم اول از همه سلام کرد .من جواب او را دادم .گفت چیزی شده؟مفصل برای او گفتم که چی شده .گفت چیزی نیست ،یک دست به ماشینت می زنم.گفتم استارت بزن،بزن.رفت جلو.هر چقدر من دقت کردم به جایی از موتور ور نرفته بود فقط دستش به آن خورده بود .گفت بزن،تا استارت زدم دیدم روشن شد .توی ذهنم گفتم که چه فایده .ماشین به این خرابی و هوای به این خرابی .دو قدم آن طرفتر باز هم خراب می شود تا این توی ذهنم آمد گفت:خیالت راحت باشد تا خانه تو را می رساند .به او گفتم:مشکلش چی بود.انصافا هنر به خرج دادی .من خودم واردم .مشکلش چی بود؟گفت هر چی بود دیگه تمام شد .گفتم برویم کمک بدهیم ماشین شما را راه بیندازیم .گفت:ممنونم.به کمک شما احتیاجی ندارم .من توی جیبم پول خیلی زیاد بود،گفتم:هر چقدر پولش می شود به شما می دهم.شما جان من را نجات دادید .گفت ممنونم به پول شما احتیاج ندارم .گفتم آخر این که نمی شود شما نه به پول ما احتیاج داری .نه به کمک ما احتیاج داری .این نامردی است من شما را اینجا رها کنم و بروم.یک لبخندی زد و گفت :اگر می خواهی به من خدمت کنی به همان عهدت عمل کن .گفتم کدام عهد؟گفت همان عهدی که نمازت را اول وقت بخوانی و آن معصیتی را هم که در زندگی به آن عادت داری را کنار بگذاری.فهمیدم همان کسی که او را صدا می زدم و از او کمک می خواستم در خدمت او هستم .شاید به ثانیه نرسید من در را باز کردم و خودم را پایین انداختم دیدم نیست.سوار ماشینی شدم که او راه انداخته بود در جاده.ولی مگر دیگر اشک اجازه می داد که من جاده را ببینم .یا صاحب الزمان مگر ما چه کار کرده ایم که شما می آیید و اینقدر دست روی سر ما می کشید .ولمان نمی کنی .ما که شما را اذیت کردیم .اشک شما را در آوردیم.این راننده کامیون می گوید من با همین حال رفتم و بار را خالی کردم و به خانه رفتم.زن و بچه را جمع کردم .گفتم:خانم ،بچه ها زندگی ما از این به بعد یک جور دیگر است .نمازها اول وقت.با آدم های لاابالی هم رفت و آمد نمی کنیم.خانم شما هم حجابت را قرص و محکم نگه دار.اگر می توانی با من باشی من از این به بعد اینجوری هستم اگر نمی توانی اذیتت نمی کنم .تو را به خیر و ما را به سلامت.خانمم گفت ما از خدامون هست اینطوری باشیم شما تا حالا اینطوری نبودید.من از آن به بعد زندگی ام عوض شد.