رونق تولید ملی | پنج‌شنبه، ۲ خرداد ۱۳۹۸

شخصیت های واقعه عاشورا - نمایش محتوای محرم

 

 

شخصیت های واقعه عاشورا

شخصیت های واقعه عاشورا

شخصیت های سفید

بُریر بن خُصیر هَمدانی

او در قبیله بنی همدان، آموزگار قرآن بود. همه او را سیدالقرا می نامیدند. در زمان معاویه که بیان حدیث و فضیلت های اهل بیت (ع) ممنوع بود، او مذهب شیعه را در کوفه معرفی می کرد.

بُریر وقتی شنید، امام حسین (ع) از مدینه به مکه رفته، راهی مکه شد، چرا که از مردم کوفه ناامید شده بود. او بارها در کربلا برای دشمنان امام سخن رانی کرد، به این امید که دل آن ها نرم شود و با نور حقیقت آشنا شوند. بُریر سخن رانی ماهر بود که خوب با قرآن و آموزه های آسمانی آشنا بود. سرانجام وی در کربلا شهید شد و همراه دیگر یاران امام، وارد بهشت گشت. پس از شهادت وی تا سال ها، قاتل او را سرزنش می کردند و می گفتند: «تو چرا آموزگار قرآن را کشتی؟»

اَنس بن مالک اسدی

اَنس جزو بهترین یاران پیامبر بود. او هیچ گاه خاندان اهل بیت (ع) را تنها نگذاشت. اَنس در کوفه زندگی می کرد و وقتی با خبر شد، امام حسین (ع) می خواهد علیه یزید قیام کند و او را به سزای اعمالش برساند، بار سفر بست و به کربلا رفت. همه تعجب کرده بودند. آخر امام در مکه می زیست و قرار بود به کوفه بیاید. از او پرسیدند: «تو که دوست دار امامت هستی و می خواهی او را ببینی، چرا به مکه نرفتی یا در کوفه نماندی؟»

اَنس بن مالک اسدی گفت: «از رسول خدا (ص) شنیدم که امام در کربلا به شهادت می رسد. من پیش از آن که امام به کربلا بیاید و حادثه خونین عاشورا رخ دهد، این جا آمده ام. من راهم را نزدیک کرده ام. من تا شهادت، تا بهشت، تا حقیقت فاصله ای ندارم.

حبیب بن مظاهر اسدی

حبیب، جزو یاران امام علی (ع) بود و حضرت، دانش و راز و رمزهای فراوانی را به او آموخته بود. او جزو کسانی بود که برای امام حسین (ع) نامه نوشت و از امام دعوت کرد که به کوفه بیاید. وقتی سفیر امام، مسلم بن عقیل به کوفه آمد تا از وضعیت شهر خود با خبر شود و امام را آگاه کند، حبیب از کوفیان برای امام بیعت می گرفت. پس از شهادت مسلم و ورود امام به کربلا، حبیب همراه با یکی از دوستان قدیمی اش، راهی کربلا شد. وقتی در کربلا با یاران اندک امام روبه رو شد، به قبیله ای در نزدیکی کربلا رفت، به این امید که مردان قبیله به او و سرورش، امام حسین (ع) کمک کنند. سربازان کوفه به او حمله کردند و او نتوانست کاری انجام بدهد و دست خالی پیش امام بازگشت. در روز عاشورا، او فرمانده جناح چپ لشکر امام بود. او پیرترین رزمنده میدان بود. وقتی که خبر شهادت حبیب را به امام رساندند، امام خیلی ناراحت شد.

جُون، خدمت کار ابوذر غفاری

جُون، خدمت کار گم نام و سیاه پوست ابوذر غفاری بود و از ابوذر، درس مهر و محبت به اهل بیت (ع) را آموخته بود. پس از درگذشت ابوذر، به خانه اهل بیت (ع) رفت و به این خاندان پاک و پیراسته، خدمت کرد. وقتی امام راهی کربلا شد، او همراه امام رفت. امام حسین (ع) او را در کربلا مرخص کرد تا برود و جانش را نجات بدهد. جُون از امام خواست به او اجازه بدهد در کربلا بماند و در راه پیروزی حق شهید شود تا پیش خدا روسفید باشد.

عمار بن ابی سلامه هَمدانی

عمار شیعه بود. روزهای اول محرم، پس از آن که عمر بن سعد به کربلا رفت، ابن زیاد می کوشید سربازانش زیاد شوند. از این رو عمار وارد سپاه ابن زیاد شد، تا بتواند مخفیانه او را ترور کند. او نتوانست ابن زیاد را بکشد، چرا که نگهبانان ابن زیاد، بسیار بودند. او ناچار شد به سپاه امام بپیوندد. پس از بیراهه به کربلا رفت، در راه با گشتی های لشکر کوفه روبه رو شد. فرمانده گشتی ها او را شناخت و از او خواست که به کربلا نرود. او پیشنهاد آن ها را نپذیرفت و با آنان درگیر شد، سپس به کربلا رفت.

ابوثمامه صائدی

ابوثمامه، یکی از دلاوران کوفه بود که برای امام نامه نوشت تا به کوفه بیاید. حضرت مسلم که به کوفه آمد، از او خواست که برای جنگ با یزید، اسلحه تهیه کند. ابوثمامه، در این زمینه فرد ماهری بود. در قیام حضرت مسلم، او یکی از فرماندهان لشکر بود، ولی چون کوفیان بی وفا بودند، قیام مسلم ناکام ماند. پس از دستگیری مسلم، ابن زیاد سربازانش را سراغ ابوثمامه فرستاد تا او را بیابند. ابوثمامه، همراه دوستش، نافع بن هلال به سوی حجاز رفت و در راه به امام حسین (ع) پیوست و به کربلا رفت.

وقتی عمر بن سعد، به کربلا آمد، قاصدی نزد امام فرستاد. ابوثمامه قاصد عمر بن سعد را شناخت. او برای این که مسائل امنیتی را رعایت کند، از قاصد خواست که بدون سلام پیش امام برود. قاصد نپذیرفت و ابوثمامه او را مجبور کرد که بازگردد، سرانجام ابوثمامه، در ظهر عاشورا، پس از یادآوری وقت نماز به شهادت رسید و راهی بهشت شد.

یزید بن ثبیط بصری

امام حسین (ع) برای مردم بصره نامه نوشت و از آن ها خواست که به او کمک کنند تا در برابر یزید بایستد. بزرگان بصره و ملت این شهر، به نامه امام توجه نکردند. یزید بن ثبیط، در جمع شیعیان حضور می یابد و آن ها را از سفرش به مکه با خبر می کند.

دو پسرش دست او را به گرمی می فشارند و در این سفر بی پایان به او کمک می کنند. آن ها با هوشیاری، از دست سربازان بصره فرار می کنند و پس از گذشتن از بیابان ها، به مکه می رسند. در مکه خانه ای کرایه می کنند. سپس پیش امام می روند. وقتی به خانه امام می رسند، خدمت کار امام به آن ها می گوید که امام برای دیدن شما، به خانه ای که تازه کرایه کرده اید، رفته است.

آن ها به سرعت خود را به خانه شان می رسانند و می بینند امام منتظر آن هاست. امام حسین (ع) پس از احوال پرسی، این ایه را برای آن ها می خواند: «بگو که شما باید منحصراً به فضل و رحمت خدا شادمان شوید که آن بهتر و مفیدتر از آن چیزی است که نزد خود جمع می کنید.» (یونس: ایه 57)

زهیر بن قین

زمانی که اعراب به ایران حمله کردند، زهیر جوان بود. روزی از سلمان شنید که: «هیچ افتخاری بالاتر از این نیست که آدم در کربلا، به نوه پیامبر کمک کند

زهیر، پیرو اهل بیت نبود. سالی که امام حسین (ع) مراسم حج را ناتمام گذاشت و راهی کربلا شد، زهیر با امام حسین (ع) آشنا شد. او دوست نداشت با امام دیداری داشته باشد، ولی به خاطر اصرار همسرش و یادآوری حرف سلمان، پیش امام رفت و شیفته امام شد.

زهیر در کربلا، فرمانده جناح راست بود و پس از خواندن نماز ظهر، به شهادت رسید.

شخصیت های خاکستری

ضحاک بن قیس

ضحاک از مکه تا کربلا، همراه امام حسین (ع) بود. ضحاک به امام گفته بود: «تا وقتی با شما هستم، که جانم در خطر نباشد

روز عاشورا که فرا رسید، ضحاک دریافت خطر جدی است. او اسبش را که بسیار دوست داشت، در خیمه ای امن پنهان کرد تا آسیبی به او نرسد. پس از آن که یاران امام شهید شدند و ضحاک خود را در یک قدمی مرگ دید، پیش امام رفت و از او اجازه خواست که برود. امام به او اجازه داد. ضحاک با اسبش از صحنه کربلا گریخت. گروهی از سربازان کوفی او را تعقیب کردند، ولی با پادرمیانی بستگانش آزاد شد. ضحاک که صحنه های دل خراش کربلا را دیده بود، برای مردمی که در کربلا نبودند، ماجرای عاشورا را روایت می کرد.

مسروق بن وائل

مسروق با دوستانش وارد لشکر عمر سعد شد تا با امام حسین (ع) بجنگد. او جزو اولین گروهی بود که به کربلا رسید تا زودتر از دیگر سپاهیان، سر امام حسین (ع) را برای ابن زیاد ببرد و جایزه ای بگیرد. صبح روز عاشورا فرا رسید. عبدالله بن ابی حوزه، به سمت خیمه امام حسین (ع) رفت و دشنام های زشتی به امام و خاندان پاک او داد. امام حسین (ع) او را نفرین کرد و بی درنگ اسب عبدالله رَم کرد و او را به زمین زد. مسروق که این صحنه را دید، ترسید و از کربلا رفت.

هرثمه بن اعین

هرثمه در جنگ صفین، همراه امام علی (ع) بود. وقتی امام علی (ع) به کربلا رسید، به سوی قتل گاه فرزندش رفت و خاک آن جا را بویید و بوسید و گریست و گفت: «این جا فرزندم شهید می شود

هرثمه که تعجب کرده بود، با تردید و تمسخر به امام علی (ع) نگاه کرد. پس از آن که جنگ صفین به پایان رسید و پیش خانواده اش بازگشت، این حادثه را برای همسرش تعریف کرد.

سال ها بعد، هرثمه به سپاه عمر بن سعد پیوست و برای رویارویی با سپاه امام حسین (ع) شمشیر به دست گرفت. او تا به کربلا رسید، یاد حرف امام علی (ع) افتاد. او ماند چه کار کند. اندیشید و به این نتیجه رسید که پیش امام حسین (ع) برود. پیش امام حسین (ع) رفت و آن خاطره را تعریف کرد. امام حسین (ع) از او پرسید: «اکنون با ما می ایی... .»

هرثمه گفت: «نه با شما هستم و نه با دشمن شما. می خواهم دنبال زندگی ام بروم

امام گفت: «پس از کربلا دور شو که هر کس فریاد مرا بشنود و به من کمک نکند، راهی دوزخ می شود

او تا این سخن را شنید، سوار بر اسب شد و از کربلا فرار کرد.

شخصیت های سیاه

 

ابوحرب سبیعی هَمدانی

شب عاشورا بود، شبی که امام از سپاه یزید مهلت خواست تا با خدای خویش به راز و نیاز بپردازد. همه یاران امام، در کویر پروردگار و در دل شب، با خدای خود گفت وگو می کردند. امام داشت قرآن می خواند. امام ایاتی از سوره آل عمران را می خواند: «... تا جدا شوند افراد ناپاک از پاک... .»

یکی از کوفیان تا صدای امام را شنید، فریاد زد: «به خدا سوگند ما جزو پاکان هستیم که از شما ناپاکان جدا شده ایم

بُریر بن خُضیر هَمدانی که آموزگار قرآن بود، رو به یاران امام کرد و گفت: «او را شناختید؟»

یکی گفت: «بله، او ابوحرب سبیعی هَمدانی بود. او مردی نادان و نترس است که چند وقتی در زندان بود

بُریر برخاست و سمت ابوحرب رفت و گفت: «توبه کن و به سوی خدا و پیشوای راستین او بازگرد که ما جزو پاکانیم

ابوحرب با حالتی مسخره گفت: «تو راست می گویی، ولی اگر من توبه کنم و به سوی شما بیایم، دوستم، یزید بن عذره توبه نخواهد کرد. پس او تنها می ماند. من مجبورم پیش او بمانم

مالک بن نُسَیر کِندی

کاروان امام حسین (ع) به همراه لشکر حر، در بیابان به پیش می رفت. حر منتظر نامه و دستور ابن زیاد بود. سرانجام نامه رسان از راه رسید. نامه رسان، مالک بن نُسیر بود. وقتی حر نامه را گشود، یکی از یاران امام، به نام یزید بن مهاجر، پیش نامه رسان رفت و گفت: «چه خبر شومی آورده ای؟»

مالک گفت: «من از امام و رهبر خودم، یزید بن معاویه، پیروی می کنم

یزید بن مهاجر گفت: «تو به خدا و پیشوای راستین او، پشت کرده ای. خداوند درباره رهبر تو (یزید بن معاویه) می گوید: آن ها امامانی هستند که شما را به آتش جهنم دعوت می کنند

وقتی مالک این سخن را شنید، عصبانی شد و از او جدا گشت و به سوی سپاه یزید تاخت. پس از شهادت امام، مالک زره امام را در آورد و برای همسرش برد و میان او و زنش، اختلاف افتاد. سرانجام مختار او را به سزای اعمالش رساند و او را به جهنم فرستاد.

زحر بن قیس

زحر، ثروت مندی بود که در کوفه می زیست. او جزو کسانی بود که امام را به کوفه دعوت کرده بود. پس از آمدن ابن زیاد به کوفه، برای حفظ ثروت و موقعیتش، با ابن زیاد بیعت کرد و همراه لشکر عمر بن سعد، به کربلا رفت. روز سوم محرم، عمر سعد از زحر خواست که پیش امام برود و با او صحبت کند. زحر نپذیرفت، چون پیش از این برای امام نامه نوشته بود.

عصر تاسوعا که لشکر عمر بن سعد آماده شد به خیمه های امام حمله کند، او با زهیر، یکی از یاران امام روبه رو شد. زهیر او را نصیحت کرد. زحر بن قیس عصبانی شد و گفت: «ای زهیر تو که چند وقت پیش شیعه نبودی، چه شد که امروز حسینی شده ای

زهیر گفت: «عجیب تر از این می دانی چیست؟»

قیس با خنده گفت: «چه چیزی عجیب تر از این است؟»

زهیر گفت: «عجیب این است که میزبان، قاتل مهمان باشد

سرانجام زحر بن قیس، در قیام مختار، به دست او کشته شد.

قُره بن قیس

قُره با لشکر عمر بن سعد به کربلا آمد. عمر بن سعد، روز سوم محرم، او را پیش امام حسین (ع) فرستاد تا از امام بپرسد چرا به کربلا آمده است؟ او به سمت سپاه امام حسین (ع) حرکت کرد و در راه با حبیب بن مظاهر روبه رو شد. حبیب از او پرسید: «ای قُره می خواهی پیش این قوم ستم کار بروی و با آن ها باشی؟»

او گفت: من قاصدم. می خواهم مأموریتم را انجام بدهم. بعد درباره پرسش تو می اندیشم

قُره رفت و در سپاه یزید ماند. وقتی صبح روز عاشورا فرا رسید، قره دید، حر سمت سپاه امام حسین (ع) می رود. او دریافت که برای توبه پیش امام می رود. با آن که دید، یکی از دوستانش که با او در یک قبیله زیسته، راه حق را برگزید، ولی به این نتیجه رسید که او نیز راه حق را برگزیند.

 

سر نوشت قاتلان عاشورا. اسیران کربلا. مبارزات شمر. قیام توابین و مختار

سرنوشت اسفناك يزيد بن معاويه

هلاكت يزيدبن معاويه سر دسته و آمر عمليات حادثه كربلا بنا به روايت ابي مخنف: يزيد، سرمست از پيروزي ها و موفقيت، روزي با جمعي از لشكريان خود به قصد شكار عازم صحرا گرديد. آنان به اندازه دو روز راه پيمودند و از دمشق فاصله گرفتند. ناگهان در مقابل چشم آنها آهويي ظاهر شد. براي نشان دادن شجاعت و دلاوري خويش به يارانش گفت: «كسي از شما همراه و پشت سر نيايد، من خودم اين آهو را شكار خواهم كرد!» سپس اسب خود را دنبال آهو به حركت درآورد و به سرعت از سپاهيان خود فاصله گرفت.
آهو به منطقه اي هولناك و دره اي ترسناك قدم گذاشت، در حالي كه همچنان به گريز خود ادامه مي داد و يزيد او را تعقيب مي كرد و تپه هاي ترسناك و دره هاي هولناك را پشت سر مي گذاشت به طوري كه فاصله زيادي بين او و سپاهيانش ايجاد شد! ناگهان در اين حين تشنگي شديدي بر يزيد غلبه كرد و اين درحالي بود كه آب و غذايي همراه نداشت. در همين حال بود كه چشم يزيد به فردي افتاد كه كوزه آبي در دست داشت، يزيد از او آب خواست او نيز پس از دادن مقداري آب از نام و نشانش پرسيد. يزيد در پاسخ گفت: من يزيدبن معاويه هستم.» آن مرد پرسيد: « قاتل حسين بن علي(ع) تو هستي و تو كشنده فرزند رسول خدا(ص) هستي؟» و از جاي برخاست تا با يزيد درگير شده و او را به هلاكت برساند. يزيد ترسيد و به سرعت پا به فرار گذاشت ولي در حين سوار شدن پاي او در ركاب اسبش گير كرد و اسب به سرعت شروع به دويدن كرد و با سرعت تمام از آن مرد فاصله گرفت.
در اثر حركت اسب و واژگون شدن يزيد سر و صورت پليد او به سنگ ها برخورد كرده و متلاشي گرديد و زمين خون آلود شد و او به هلاكت رسيد و به قعر جهنم، جايگاه اصلي و مقر ابدي خويش و پدرانش واصل شد. پس از مدتي سپاهيان و تعقيب كنندگان يزيد به او رسيدند درحالي كه او از ركاب اسب خود آويزان بود و روح پليدش از بدن جدا شده بود. و آنان بدون يزيد به دمشق بازگشتند به اين ترتيب يزيد به سزاي عمل ظالمانه خود اين گونه گرفتار شد.

«عبيدالله بن زياد»

چون سرهاي شهداي كربلا را نزد «ابن زياد ملعون» بردند، آن ملعون سر مطهر حضرت سيدالشهداء(ع) را برداشته و بر ران خود گذاشت، قطره خوني از سر مبارك امام حسين(ع) بر قباي ابن زياد چكيد و قباي آن سنگدل را سوراخ كرده و در زمين فرو رفت اما اثر آن بر ران ابن زياد باقي ماند و هرچه اطبا درمان كردند آن زخم بهبود نيافت و از آن جا، كثافت و چرك بسياري ظاهر مي شد، چنان كه (از بوي تعفن آن) هيچ كس طاقت ماندن در كنارابن زياد را نداشت و او نيز پيوسته نافه مشك به آن محل بسته بود اما با اين وجود، بوي آن چرك بر مشك غلبه مي كرد و به اين درد نيز مبتلا بود .(1) 
پس از آن كه يزيد به هلاكت رسيد، عبيدالله بن زياد، در شهر بصره، ضمن اعلام اين خبر از مردم خواست كه براي خود خليفه اي برگزينند و مردم بصره نيز در اثر ترس و وحشتي كه از او داشتند عبيدالله را به خلافت انتخاب كردند! اما مردم كوفه زيربار او نرفتند و با او به مخالفت برخاستند. مردم بصره نيز به تدريج از اطراف او متفرق شدند و ابن زياد از ترس جان خود، فرار را برقرار ترجيح داد و به طرف شام گريخت.
ابن زياد در شام لشكر عظيمي فراهم ساخت و با نيروي انبوه به جنگ سپاه مختار آمد و در كنار شهر موصل در نزديكي رود «خازر» اردو زد و منتظر جنگجويان كوفه ماند. از طرف ديگر، سپاه كوفه به فرماندهي «ابراهيم اشتر» فرزند شجاع و رشيد «مالك اشتر» فرا رسيد و بين آنها جنگ سختي درگرفت و ابراهيم اشتر «ابن زياد» را با ضربه اي به دو نيم كرد و دست ها و پاهاي او را قطع كرد و جسدش را به آتش كشيد و..
ابن اثير نيز در اين باره نوشته است: هنگامي كه سپاه شام شكست خوردند، «ابراهيم بن اشتر» گفت: «من مردي را كشتم كه به تنهايي در زير پرچمي در كنار نهر خازر بود، برويد او را پيدا كنيد، من از او بوي مشك استشمام كردم و او را به دو نيمه كردم، دستهاي او در ناحيه شرق و پاهاي او (بر اثر ضربه شمشيرم) در غرب نهر افتاد.» مردم جست و جو كرده و او را پيدا كردند و متوجه شدند كه عبيدالله بن زياد است كه با شمشير ابراهيم به دو نيم شده است. سپس سر او را از تنش جدا كردند و بدنش را سوزاندند.(2)

سربريده ابن زياد در مقابل امام سجاد(ع)

مختار سرهاي بريده لشكر شام و سر منحوس «ابن زياد» و فرماندهان لشكر شام را با سي هزار دينار به حضور محمد بن حنفيه كه در مكه بود فرستاد و محمد حنفيه از ديدن سرهاي قاتلان خاندان حسين(ع) به سجده افتاد و شكرالهي را به جاي آورد سپس آنها را به محضر امام سجاد(ع) فرستاد، هنگامي كه سر بريده «ابن زياد» و فرماندهان لشكر شام را به محضر امام سجاد(ع) فرستادند، آن حضرت مشغول خوردن غذا بودند و با ديدن اين منظره مسرت آميز به سجده افتاد و شكر خداي را به جا آورد و به ياد مجلس ابن زياد افتاد كه سرهاي مبارك شهداي كربلا همراه با سر مطهر امام حسين(ع) را در مقابل آن ملعون آوردند. (3)
سپس مختار را دعا كرد و فرمود: «روزي كه سرمبارك پدرم مقابل ابن زياد بود از خدا خواستم كه روزي فرا رسد كه من نيز شاهد سربريده او باشم.»(4) و به اين ترتيب، ابن زياد و حصين بن نمير و سربازان آنها به عواقب شوم اعمال خود در اين دنيا گرفتار شدند. 1- تحفه المجالس ص 195 2- كامل ابن اثير، ج 4، ص 264 3- بحارالانوار، ج 45، ص 386 و سفينه البحار، ج 1، ص 435 4- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا، ص 11-9 عباسعلي كامرانيان

سرنوشت حصين بن نمير

در اين جنگ و درگيري يكي از افراد سپاه مختار به نام «شريك بن جدير» به «حصين بن نمير»، كه از فرماندهان بزرگ سپاه عبيدالله بن زياد بود، حمله كرد و گمان مي كرد كه او عبيدالله بن زياد است از اين رو به طرف او حمله ور شد. «شريك» فرياد زد كه: «اين شخص پليد را به قتل برسانيد، ياران مختار نيز بر او حمله كردند و «حصين بن نمير» را به هلاكت رساندند.» «شر حبيل بن ذي الكلاع» يكي ديگر از فرماندهان سپاه شام بود كه در اين درگيري به هلاكت رسيد و سفيان بن يزيد مدعي قتل او بود. هنگامي كه سپاه شام شكست خورد و فرار كردند، ياران ابراهيم نيز آنان را تعقيب كردند و چون قسمتي از نيروهاي سپاه شام، خود را به داخل رودخانه انداختند تا بتوانند فرار كنند، بسياري از آنها غرق شدند آن قدر كه تعداد غرق شدگان بيش از كشته شدگان بود و سپاه مختار غنيمت هاي بسياري از شاميان نصيبشان شد.

عمر بن سعد

يكي از كساني كه نزد مختار داراي موقعيت خاصي بود و مختار او را به خاطر قرابت و نزديكي او با علی (ع) گرامي مي داشت «عبدالله بن جعده بن هبيره» بود. عمربن سعد نزد عبدالله بن جعده آمد و به او گفت: «براي من از مختار امان بگير!» عبدالله وساطت كرد! و مختار اين امان نامه را براي او نوشت: «اين امان نامه اي است از مختار بن ابي عبيد براي عمربن سعد بن ابي وقاص، تو در امان هستي به امان خدا، خودت و مالت و اهل و فرزندانت و تو به خاطر آنچه كرده اي، تا زماني كه اطاعت كني و در خانه و شهر و نزد اهلت بماني و حادثه اي به وجود نياوري در امان خواهي بود.»
پس از آن، مأموران مختار و پيروان آل محمد(ص) و ديگران، او را مي ديدند و مزاحم او نمي شدند و گروهي بر اين امان نامه شهادت دادند و مختار هم عهد و پيمان بسته بود كه به اين امان نامه وفادار باشد، مگر اين كه عمر بن سعد حادثه اي بيافريند و خدا را بر اين امر گواه گرفت. مختار روزي به يارانش گفت: «فردا مردي را خواهم كشت كه داراي اين نشانه هاست: قدم هايي بزرگ، چشمان او در گودي فرو رفته و ابروانش به هم چسبيده و كشته شدن او، مومنان و فرشتگان مقرب را شاد و خوشحال مي كند.»
«هيثم بن اسود نخعي» نزد مختار بود، از آن نشانه ها دانست كه مقصود او، عمر بن سعد است، به منزل آمد و فرزندش «عريان» را طلب كرد و او را نزد عمربن سعد فرستاد تا وي را از تصميم مختار آگاه كند و به او بگويد كه: «از خودت مواظبت كن.» عمربن سعد گفت: «خدا پدرت را جزاي خير دهد! كه شرط برادري را به جاي آوردي، ولي مختار بعد از امان نامه اي كه به من داده است چگونه مي تواند كه با من چنين كند؟!»
از اين رو هنگامي كه شب شد از منزلش بيرون رفت و غلامش را از تصميمي كه مختار درباره او گرفته و همچنين از امان نامه مختار آگاه كرد. غلامش به او گفت: «مختار با تو شرط كرده است كه تو كاري انجام ندهي چه حادثه اي بالاتر از اين كه تو، خانه و اهل خود را رها كرده و به اينجا آمده اي! هم اكنون بازگرد و بهانه اي براي نقض آن امان نامه به دست مختار نده.»
عمربن سعد نيز بازگشت. خبر رفتن عمر سعد را به مختار رساندند، مختار گفت: «مرا برگردن او زنجير و سلسله اي است كه او را دوباره بازگرداند.» صبح روز بعد مختار «ابوعمره» را فرستاد و به او فرمان داد كه عمربن سعد را بياورد، ابوعمره بر عمربن سعد وارد شد و به او گفت: «امير را اجابت كن.»
عمر برخاست ولي از فرط اضطراب و رعب و وحشت، قدم بر روي لباس هايش گذاشت و لغزيد، ابوعمره با شمشير به او حمله كرد و او را از پاي درآورد و به هلاكت رساند و سر او را در دامن قبايش گذارده و آورد و نزد مختار گذاشت. مختار به «حفص» پسر عمر بن سعد كه نزد وي بود رو كرد و گفت: «اين سر را مي شناسي؟ حفص گفت: «انا لله و انا اليه راجعون» و در ادامه گفت: «آري و بعد از او خيري در زندگي نيست.» مختار گفت: «راست گفتي تو نيز بعد از او زنده نخواهي بود، حفص را به پدرش ملحق كنيد.» پس حفص را نيز كشتند و سر او را نزد عمر بن سعد گذاشتند.
سپس مختار گفت: «عمر بن سعد را به جاي حسين(ع) و حفص فرزند او رابه جاي علي بن الحسين (علي اكبر) كشتم، اما اين دو هرگز قابل مقايسه و برابري با آن دو نخواهند بود. به خدا سوگند اگر من سه چهارم قريش را به هلاكت برسانم برابر ارزش انگشتي از انگشتان حسين(ع) نخواهد بود.»(1)
لازم به يادآوري است كه علت شتاب مختار در كشتن عمربن سعد اين بود كه يزيدبن شراحيل انصاري نزد محمدبن حنفيه آمد و بر او سلام كرد و بين آنها سخناني رد و بدل شد تا اين كه صحبت از مختار به ميان آمد، محمدبن حنفيه گفت: «مختار مي پندارد كه شيعه ماست در حالي كه قاتلان حسين(ع) با وي همنشيني مي كنند.» يزيدبن شراحيل چون به كوفه بازگشت، نزد مختار آمد و او را از آنچه محمدبن حنفيه گفته بود آگاه كرد، به اين دليل مختار تصميم بر كشتن عمربن سعد گرفت.(2)
مختار سر عمربن سعد و پسرش حفص را براي محمدبن حنفيه فرستاد و اين نامه را براي او نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم، براي مهدي(3) محمدبن علي، اين نامه از مختاربن ابي عبيد، سلام بر تو اين مهدي، من خدا را حمد مي كنم، آن خدايي كه شريكي ندارد اما بعد، خدا مرا عذابي براي دشمنان شما قرار داده است، دشمنان شما برخي اسير و گروهي متواري و فراري و دسته اي كشته و بعضي رانده شده اند، پس خدا را حمد مي كنم كه قاتلان (خاندان) شما را كشت و ياوران شما را ياري كرد. من سر عمر بن سعد و فرزندش را نزد تو فرستادم و بر هر كسي از قاتلان حسين(ع) و اهل بيتش كه دست يافتم او را كشتم و خدا از انتقام گرفتن از باقيمانده آنان ناتوان نيست و من تا زماني كه بر روي زمين از آنها كسي باشد آنها را رها نمي كنم پس نظر و رأي خودت را براي من بنويس تا من از شما پيروي كرده و بر آن باشم، سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد.»(4) سپس مختار هر كه را كه گفتند او از قاتلان حسين(ع) و پيروان او و دشمنان حسين(ع) است به هلاكت رساند و به آتش كشيد و خانه آن را كه فرار كرده بود خراب كرد.(5)
پي نوشت ها: 1- تجارب الامم، ج 2، ص 151 2- كامل ابن اثير، ج 4، ص 241 3- در وجه تسميه محمدبن حنفيه به مهدي بعضي گفته اند كه مختار، ايشان را امام واجب الاطاعه و مهدي امت مي ناميد. (تاريخ طبري، ج 7، ص 40) 4- تجارت الامم ج 2 ص 153 5- سرنوشت قاتلان كربلا- عباسعلي كامرانيان

شمر بن ذي الجوشن

پس از قيام مختار، اشراف و بزرگان كوفه از ترس جان خود از كوفه گريختند و از جمله فراريان شمربن ذي الجوشن بود. مختار غلام خود زرنب را در پي او فرستاد، غلام مختار چون به شمر و همراهانش نزديك شد، شمر به همراهان خود گفت: «گويا اين شخص براي كشتن من آمده است، شما از جلو برويد و مرا پشت سر بگذاريد گويا از من فرار كرده ايد تا او در كشتن من طمع كند.» همراهان شمر رفته و او را تنها گذاشتند، غلام مختار آمد و با شمر درگير شد؛ شمر ملعون بر او حمله كرد و ضربه اي بر كمر و پشت او زد و او را از پاي درآورد. 
آنگاه او را رها كرد و از آنجا رفت و نامه اي براي مصعب بن زبير كه در بصره بود نوشت و او را از آمدن خود آگاه ساخت. در آن زمان هر كس در واقعه شورش كوفه از شهر فرار كرده بود به سوي بصره نزد مصعب بن زبير مي رفت. شمر، نامه را توسط مردي از قريه كلبانيه براي مصعب فرستاد و خود در آن قريه كه نهري در آن در كنار تپه اي بود توقف كرد، پس آن شخص نامه را برداشته تا نزد مصعب در بصره ببرد، در بين راه با شخصي برخورد كرد كه از او پرسيد: «كجا مي روي؟» گفت: «مرا شمر فرستاده است.» پس آن شخص به او گفت: «با من بيا تا تو را نزد سرورم ببرم.» و او را نزد ابوعمره فرمانده سپاه مختار برد و ابوعمره نيز در پي و جستجوي شمر بود. آن نامه رسان «ابوعمره» را از مكان و مخفيگاه شمر با خبر كرد، و ابوعمره نيز عازم آن مكان شد، كساني كه با شمر بودند به او گفتند: «مصلحت در اين است كه اينجا را ترك كنيم.» شمر گفت: «هرگز به خدا سوگند! اين مكان را تا سه روز ترك نخواهم كرد، تا اين كه قلب ياران مختار را ترسانيده و پر از وحشت نمايم.» چون شب فرا رسيد ابوعمره با گروهي از سواران بر او حمله ور شدند، شمر در حالي كه برهنه بود برخاست و با نيزه بر آنان حمله كرد و بعد داخل خيمه شد و شمشيري به دست گرفت و بيرون آمد، ياران مختار او را به جهنم فرستادند و ياران او را شكست داده و فراري دادند و در همان هنگام، در تاريكي شب، صداي تكبير سپاهيان مختار بلند شد و شنيدند كه آنها مي گفتند: «خبيث كشته شد.» و سپس سرش را از بدن جدا كرده و نزد مختار بردند.(1)

سنان ابن انس

سنان يكي از جنايتكاران بي رحم سپاه عمرسعد بود بطوريكه بعضي نوشته اند كه اين جاني سر امام حسين(ع) را از تن جدا كرده است.(1) او در عرصه واقعه كربلا، ستم هاي فراواني بر خاندان پيامبر اكرم ص روا داشت و جنايت هاي فراواني مرتكب شد. بطوري كه نام او در رديف جنايتكاران بزرگ واقعه عاشورا ثبت شده است. بهر حال پـس از قيام مختار، «سنان » از كوفه به بصره گريخت. طرفداران مختار در كوفه خانه او را ويران كردند و در اطراف بصره كمين كردند تا او را دستگير كنند. سپاهيان مختار مترصد بودند كه به نحوي او را گرفتار عدالت نمايند. يك روز كه سنان از بصره به طرف «قادسيه» در حركت بود، نيروهاي مختار به او حمله ور شدند و او را بين «عذيب» و قادسيه دستگير كردند، و نزد مختار آوردند. مختار دستور داد كه ابتدا انگشتانش را قطع كنند و سپس دست و پاي او را جدا كردند، آنگاه ديگي از روغن زيتون به جوش آوردند و سنان را در آن انداختند2. و به اين ترتيب او را در جهنم ساقط كردند تا اينكه در برزخ و قيامت به سزاي واقعي اعمال ننگين خويش برسد.

حرمله بن كاهل

«حرمله» همان سنگدل لعيني بود كه با تير سه شعبه گلوي حضرت علي اصغر(ع) را شكافت. «منهال بن عمرو» : من پس از آن كه از مكه بازگشتم نزد امام سجاد(ع) رفتم، امام به من فرمود: آيا از «حرمله بن كاهل» خبر داري كه در چه حالي است؟ عرض كردم: «هنگامي كه از كوفه خارج شدم او زنده بود.» امام زين العابدين(ع) دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و فرمود: «خدايا! حرارت آتش را به او بچشان، خدايا حرارت آهن را به او بچشان»!(بحارالانوار 45 ص 322)  
هنگامي كه به كوفه بازگشتم، «مختاربن ابي عبيده ثقفي» قيام كرده بود و او از قبل با من دوست بود، پس از ديد و بازديدها سوار بر مركب شده و به طرف منزل مختار حركت نمودم و در بيرون خانه اش با او ملاقات كردم. مختار گفت: «از هنگامي كه حكومت كوفه در اختيار ما قرار گرفته به ديدن ما نيامدي و تبريك نگفتي و به ما كمك نكردي؟!» گفتم: «در اين مدت در مكه بودم و هم اكنون نزد تو آمده ام كه با هم صحبت كنيم.» پس از آن هر دو همراه هم به راه خود ادامه داديم تا اين كه به كناسه كوفه رسيديم. مختار در آنجا توقف كرد، مثل اين كه در انتظار كسي به سر مي برد. پس از مدت كوتاهي جمعي با شتاب به نزد او آمدند و گفتند: «اي امير! به تو بشارت مي دهيم كه حرمله بن كاهل دستگير شد!» هنگامي كه حرمله را آوردند مختار گفت: «خداوند را حمد و سپاس مي گويم كه مرا بر تو مسلط كرد.» سپس جلاد را خواست و به او دستور داد كه دست هاي حرمله را قطع كند. جلاد دست هاي او را از تنش جدا كرد، سپس دستور داد كه پاهايش را هم قطع كنند و چنين كردند، پس از آن گفت: «آتش بياوريد!» مأموران دسته هاي ني را آوردند و آتش زدند و او را در آتش انداختند.منهال گفته است: در اين هنگام فرمايش امام سجاد(ع) به يادم آمد و بي اختيار گفتم: «سبحان الله»! مختار گفت: «تسبيح خداوند در همه حال خوب است اما ظاهرا اين تسبيح از روي تعجب بود.» گفتم: بله در هنگام بازگشت از مكه، خدمت امام سجاد(ع) رسيدم و آن حضرت از من درباره حرمله سؤال كرد و من نيز در جواب گفتم: او زنده است.
امام سجاد(ع) دست به دعا برداشت و فرمود: خدايا به او حرارت آهن و حرارت آتش را بچشان! اكنون چون دعاي امام سجاد(ع) را به دست شما مستجاب شده ديدم شگفت زده شدم و اين ذكر بر زبانم جاري شد.
مختار گفت؛ «واقعا اين سخن را از علي بن الحسين(ع) شنيدي؟» گفتم: «آري به خدا سوگند خودم شنيدم كه حضرت اين سخن را فرمود.» ناگهان ديدم كه مختار از مركبش پايين آمد و دو ركعت نماز گزارد و سجده اي طولاني كرد سپس برخاست و سوار اسبش شد و من نيز سوار شدم و با هم به سوي منزل من آمديم. وقتي مقابل خانه ام رسيديم، به مختار گفتم: «اگر امير موافق با شد به من افتخار دهد و خانه ام را مزين به حضور خود نمايد و در خانه ما غذا تناول فرمايد.» مختار گفت: «اي منهال! تو خود مرا خبر دادي كه علي بن الحسين(ع) دعاهايي كرد كه به دست من مستجاب شده است و با اين وجود مرا به غذا خوردن دعوت مي كني؟ امروز به شكرانه اين كه خداوند به من توفيق داد كه دعاي آن حضرت به دست من مستجاب شود، روزه گرفته ام.»

خولي بن يزيد اصبحي

يكي از كساني كه در ليست ماموران مختار براي دستگيري بود، خولي بود. همانطور كه گفته شد خولي سر مبارك امام حسين(ع) را به همراه خود آورد و در روي چيزي كه شبيه تنور بوده است و در پوش داشت، گذاشت تا روز بعد آن را به نزد ابن زياد ببرد. خولي دو همسر داشت: يكي از زنانش شيعه و از دوستدار اهل بيت(ع) بود. او شب هنگام مشاهده كرد كه نوري از سر ساطع مي شود و متوجه شد كه اين سر، متعلق به امام حسين(ع) است. از وقتي «عيوف» متوجه اين كار خولي شد، با او دشمن شد.(1) روزي مختار عده اي را براي دستگيري «خولي بن يزيد اصبحي» فرستاد. فرستادگان مختار وارد منزل خولي شدند. او ترسيد و در توالت منزلش پنهان شد. 
«عيوف» به فرستادگان مختار گفت: دنبال چه كسي هستيد؟ آنها گفتند: همسرت كجاست؟ عيوف گفت: نمي دانم، ولي با دست به محل پنهان شدن خولي اشاره كرد! ياران مختار خولي را دستگير كردند و او را در حالي كه چيزي روي سر خود نهاده بود بيرون آوردند و همان جا او را كشته و بدنش را در آتش سوزاندند2. 1-سرنوشت قاتلان شهداي كربلا- ص 29، 2-كامل- ابن اثير ج 4 ص 240

حكيم بن طفيل طائي

 مختار، «عبدالله بن كامل» را براي دستگيري «حكيم بن طفيل» فرستاد. حكيم كسي بود كه لباس هاي حضرت ابوالفضل عباس(ع) را برداشته بود و به طرف امام حسين(ع) نيز تيراندازي كرده بود و... عبدالله بن كامل او را دستگير نمود. اقوام حكيم نزد «عدي بن حاتم طايي» رفتند و او را وادار كردند كه در حق حكيم شفاعت كند. عدي بن حاتم خود را به عبدالله بن كامل رساند و شفاعت نمود. عبدالله گفت: «من اختياري ندارم.» و قرار بر اين شد كه عدي نزد مختار برود شايد او را راضي نمايد- قبلا نيز عدي در حق جماعتي كه با مختار مخالفت كرده بودند، ولي از لشكر عمر بن سعد نبودند شفاعت كرده بود و مختار نيز از آنان گذشت كرده بود- ياران مختار به عبدالله بن كامل گفتند: «ما مي ترسيم امير، سخن عدي را قبول كند و از حكيم بن طفيل نيز چشم پوشي نمايد و حال آن كه تو جرم و گناه او را خوب مي داني، پس اجازه ده تا او را به قتل برسانيم.»
عبدالله بن كامل گفت: «هر چه مي خواهيد بكنيد.» آنان دستان حكيم را بسته و به او گفتند: «تو لباس هاي عباس فرزند اميرالمؤمنين را از تنش در آوردي ؟ به خدا سوگند تو را زنده برهنه مي كنيم تا با چشمان خويش ببيني!» پس او را برهنه كردند و گفتند: «تو حسين را هدف تير خود قرار دادي؟ به خدا سوگند ما نيز تو را هدف تيرهاي خود قرار مي دهيم!» و سپس به قدري به او تير زدند كه بي جان بر روي زمين افتاد. 
از آن طرف عدي بن حاتم، بي خبر از اين رويداد، نزد مختار آمد و شفاعت حكيم را نمود مختار گفت: «آيا تو شفاعت قاتلان حسين را مي كني؟» گفت: «بر او دروغ بسته اند.» مختار گفت: «اگر چنين باشد او را به خاطر تو آزاد مي كنيم.» چيزي نگذشت كه عبدالله بن كامل وارد شد. مختار گفت: «حكيم چه شد؟» گفت: «شيعيان او را به هلاكت رساندند.» مختار گفت: «چرا در كشتن او شتاب كرديد؟ عدي آمده و در حق او شفاعت مي كند.» - و مختار نيز از كشته شدن او خشنود بود- عبدالله گفت «شيعيان او را كشتند.» عدي گفت: «دروغ مي گويي، ترسيدي كسي كه از تو بهتر است (مختار) شفاعت مرا قبول كند.» در اين حال ابن كامل به عدي بن حاتم ناسزا گفت، اما مختار او را ساكت كرد. عدي نيز از آن جا خارج شد در حاليكه از مختار راضي بود و از عبدالله بن كامل شكايت داشت

بجدل بن سليم

بجدل بن سليم يكي از سپاهيان سنگدل عمر سعد بود كه در واقعه كربلا خباثت و دنائت ويژه اي از خود بروز داد. «بجدل» پس از شهادت حضرت امام جسارت و لئامت را به حدي رساند كه انگشت امام(ع) را قطع كرد و انگشتر او را ربود. بجدل هم از جمله كساني بود كه در ليست مختار بود تا دستگير شود و به سزاي عمل ننگينش برسد. سپاهيان مختار به دنبال «بجدل» رفته و او را يافته دستگير كردند و نزد مختار آوردند. وحشتي عظيم در روح و جسم بجدل پديد آمد و... مختار گفت: دست و پاهايش را قطع كنيد و او را به همين حال رها كنيد! افراد مختار، دست و پاي «بجدل» را قطع كردند و او را در همان حال رها كردند تا به هلاكت رسيد بحارالانوار ج45 ص 376- علامه مجلسي

زيدبن رقاد

زيدبن رقاد، همان ملعوني بود كه وقتي «عبدالله» نوجوان دوازده ساله امام حسن مجتبي(ع) به طرف امام حسين(ع) دويد و مي خواست از عموي مظلومش دفاع نمايد با تيري او را نشانه گرفت. عبدالله براي دفاع از خود دستش را بر پيشاني گذاشت و تير زيد ملعون، دست و پيشاني او را به هم دوخت!(1)  «من به طرف نوجواني تير انداختم و او دستش را بر پيشاني نهاد و آن تير دستش را به پيشاني اش دوخت و نتوانست دست خود را جدا كند! در اين حال نوجوان (عبدالله) چنين مي گفت: خداوندا! اينان ما را كم شمردند و خوار ساختند، پس اينها را بكش، همان گونه كه ما را كشتند و آنان را خوار كن، چنان كه ما را خوار كردند»!
زيد مي افزايد: سپس تير ديگري به آن نوجوان زدم كه او را كشت. پس به بالين نوجوان آمدم تا تيري كه با آن او را كشتم، از پيشاني او خارج كنم، اما ديدم كه نوجوان از دنيا رفته است من تير را از جايش بيرون آوردم اما پيكان تير در پيشاني اش ماند! مختار، عبدالله بن كامل را با گروهي از افرادش براي دستگيري زيد فرستاد. آنها خانه زيد را محاصره كردند. او با شمشير از منزل خارج شد و به ياران مختار حمله كرد. عبدالله ابن كامل به يارانش گفت: «با شمشير و نيزه بر او حمله ور نشويد بلكه او را با تير زده و سنگباران كنيد.» افراد ابن كامل هم زيد را تيرباران و سنگباران كردند تا اين كه روي زمين افتاد و درحال مرگ بود ولي هنوز زنده بود كه انتقام گيرندگان جسم او را به آتش كشيدند.(2)   1- كامل ابن اثير ج4 ص244 2- سرنوشت قاتلان شهداي كربلا، ص33-

«عمر بن صبيح»

يكي از فعالان سپاه عمرسعد و ملعونيني بود كه در عرصه نبرد تلاش زيادي مي كرد تا به جبهه حق، لطمه وارد سازد. او، مترصد فرصتي بود تا به ياران امام حسين(ع) ضربه زده و با اين كار، خود را در چشم فرماندهان سپاه ابن زياد و عمر سعد محبوب سازد. بر همين اساس، «عمر» همراه با عده اي از سپاهيان عمر سعد، هر از چند گاهي به ياران حضرت سيدالشهدا حمله مي كردند و آنها را بوسيله نيزه و مجروح مي كردند. پس از قيام مختار، عمر عزلت گزيده بود و مي ترسيد كه در ملأعام ظاهر و حاضر شود تا اينكه ياران مختار او را يافتند و شبانه او را در خانه اش به دام انداختند.( كامل ابن اثير ج4 ص 244) عمر را نزد مختار آوردند. مختار پرسيد: مي گويند در واقعه كربلا خيلي تلاش مي كردي تا با نيزه به ياران اباعبدالله(ع) ضربه بزني؟ عمر گفت: در واقعه كربلا، من با نيزه بر ياران حسين بن علي(ع) حمله مي كردم و آنها را مجروح مي ساختم اما كسي از آنها را به قتل نرساندم. مختار وقتي اعتراف عمر را به حمله و جنگ و مجروح ساختن ياران امام حسين(ع) شنيد مطمئن شد كه اين ملعون هم جزو قاتلان و سفاكان سپاه عمر سعد است كه جنايات زيادي مرتكب شده است. سپس دستور داد كه: نيزه ها را بياوريد! ياران مختار نيزه ها را آوردند و با نيزه آنقدر بر بدن او زدند كه عمر به هلاكت رسيد.

 

 

گزارش آماری از اسیران و بازماندگان واقعه کربلا

آما رهای گوناگونی از اسیران کربلا و بازماندگان واقعه عاشورا گزارش شده و تعداد اسیران مرد چهار، پنج، ده و دوازده نفر ذکر شده است. تعداد اسیران زن نیز چهار، شش و 20 نفر گزارش شده است. بنابراین، اظهار نظر قطعى در مورد تعداد اسرا، مانند تعداد شهداى کربلا، ممکن نیست، ولی نام شمارى از اسیران که در منابع مختلف گزارش شده است، با این حال آماری از بازماندگان واقعه کربلا از کتاب دانشنامه امام حسین ع( تألیف آی تالله محمد محمدی ر ی شهری )

 اسیران مرد بنی هاشم

1 علی بن حسین امام زین العابدین)ع(دومین فرزند پسر امام حسین)ع( نیز على نام داشت و به دلیل اینکه او میان على اکبر و عل یاصغر قرار داشت، على اوسط نیز نامیده شده است، ایشان چهارمین امام از امامان دوازده گانه اهل بیت)ع( است که پس از شهادت پدرش به مقام امامت، نائل آمد و امامت در نسل او امتداد یافت. مادر وى، شهربانو دختر یزدگرد است، قول مشهور سال ولادت ایشان را سال 38 هجرى مىداند، امام با فاطمه دختر امام حسن)ع( ازدواج کرد و داراى 3 فرزند به نامهاى حسین، محمّد(امام باقر) و عبداللّه شد. ایشان در 57 یا 58 سالگى، در روز 12 یا 25 محرم سال 94 یا 95 هجرى بوسیله ولید بن عبدالملک، مسموم شد و به شهادت رسید.

2 محمد بن علی الحسین )امام باقر)ع( در حادثه کربلا، 2 سال و چند ماه داشت.

3 حسن بن حسن، معروف به حسن مثنّا  وى فرزند امام حسن)ع( و همسرش ، فاطمه دختر امام حسین)ع( بوده است، حسن مُثنّا در واقعه کربلا 20 ساله شمرده شده است که جنگید تا بر اثر جراحات، بیهوش شد، او را به کوفه بردند و درمان کردند. وى پس از بهبود ، به مدینه رفت، بر اساس نقلها ، وى در 35 ، 37 یا 38 سالگى به دستور ولید بن عبدالملک، مسموم شد و به شهادت رسید و در بقیع به خاک سپرده شد، هر چند جمع این اقوال با هم، ممکن نیست.

4 عمرو بن حسن برخى از عمرو بن حسین یا عمر بن حسین، یاد کرده اند.

5 محمّد بن حسین گرچه امام حسین)ع( فرزندى به نام محمّد داشته، ولى این احتمال وجود دارد که وى محمّد بن على بن الحسین)ع( بوده که نامش تصحیف شده است

6 قاسم بن محمّد بن جعفر همسر وى، امّ کلثوم دختر عبداللّه بن جعفر بوده است

7 محمّد بن عقیل عده ای وی را جزو شهدای کربلا آورده اند.

اسیران زن بنی هاشم

8 زینب کبری )س(پیام آور خون شهیدان، حماسه سراى قیام اباعبداللّه الحسین)ع(، رسواکننده زورمداران و تزویرگران ستم گستر، جلوه وقار، راز حیا، تبلور سربلندى و سرفرازى و اسُوه استوارى و عبادت و شکیبایى است. او با پسرعمویش عبداللّه بن جعفر بن ابىطالب، ازدواج کرد و على ، عون، محمّد، عبّاس و ا ّمکلثوم را برایش به دنیا آورد، او «امُّ الصائب » نامیده شده است.

9 امُّ کلثوم دختر امام علی)ع(وى «زینب صغرا » نیز نامیده شده و پدرش امیر مؤمنان)ع( است؛ ولى ظاهرا مادرش  فاطمه زهرا)س( نیست؛ زیرا ا ّمکلثومى که دختر فاطمه زهرا)س( است، بنا بر مشهور در زمان حیات امام حسن)ع( از دنیا رفته است.

10 فاطمه دختر امام على)ع( وى که «فاطمه صغرا » نیز نامیده شده، همسر ابوسعید بن عقیل بوده که در جریان کربلا به شهادت رسیده است، وى از راویان حوادث کربلاست

11 فاطمه دختر امام حسن)ع(وى همسر امام زین العابدین)ع( و مادر امام باقر)ع( و مادربزرگ سایر امامان اهل بیت)ع(است. از امام صادق)ع( روایت شده که درباره او مىفرماید: «چنان شخصیت راستگو و درست کردارى بود که در میان خاندان حسن)ع( زنى چون او دیده نشده است .»

12 سَکینه، دختر امام حسین)ع( نام وى ، آمنه است و امینه و امُیمه نیز گفته اند، سَکینه، لقب اوست که مادرش به وى داد، مادرش رَباب دختر امِرؤ القَیس است. سکینه، زنى خوش خو، ظریف، زیبارو، عفیف، اهل شعر و ادب و از راویان حدیث بود. بزرگان قریش و بزرگان شعر و ادب، در مجلس وى حاضر مى شدند.

13 رَباب، همسر امام حسین)ع( وى مادر على اصغر)ع( است، پدرش ، امرؤ القیس بن عَدى، از مسیحیان شام بود که در روزگار خلافت عمر ، اسلام آورد و مادرش ، هند دختر ربیع بن مسعود است. شعر امام حسین)ع( در مدح او و سَکینه، نشان دهنده علاقه فراوان امام)ع( به آنان است، رَباب، پس از شهادت همسرش امام حسین)ع(، یک سال بیشتر زنده نماند و در تمام این مدّت، به زیر سایه نرفت و برخى گفته اند در کنار مزار امام حسین)ع( به سوگ نشست و سپس از غم فراق او از دنیا رفت.

14 رُقیَّه، دختر امام على)ع( همسر مسلم بن عقیل)ع( نیز بوده، در کربلا حضور داشته است.

بازماندگان از غیر بنی هاشم

15 مُرَقّع بن ثمُامه اسدى برپایه گزارشى، وى در کربلا مجروح شد و در کوفه از دنیا رفت، طبق گزارشى دیگر، وى پس از واقعه کربلا به زاره و در گزارشى دیگر به رَبذَه، تبعید شد و تا هلاکت یزید، آن جا ماند و پس از گریختن ابن زیاد به شام، به کوفه رفت.

16 سوّار بن عُمَیر جابرى وى در واقعه کربلا، مجروح و اسیر شد و شش ماه پس از آن، بر اثر جراحتهایى که برداشته بود، به شهادت رسید، در «زیارت ناحیه مقدّسه »، آمده است: «درود بر زخمىِ اسیر، سوّار بن اب ىحِمیَر فهَْمى هَمْدانى »

17 عمرو بن عبداللّه جُندَعى او از مجروحان واقعه کربلاست که یک سال بعد از آن، به شهادت رسید، در «زیارت ناحیه مقدّسه »، از وى چنین یاد شده است: درود بر مجروحِ کم جان، عمرو بن عبداللّه جُندَعى

18 عُقْبة بن سَمعان وى، غلام رَباب، همسر امام حسین)ع( بوده است، شیخ طوسى او را در زمره یاران امام)ع( آورده است، او در تمام مسیر، همراه امام)ع( بوده و از راویان مشهور واقعه کربلاست

19 ضحّاک بن عبداللّه مشرقى وى همراهىِ خود با امام)ع( را مشروط به مفید بودن، کرده بود و پس از آنکه مشخّص شد که سرنوشت، چیزى جز شهادت نیست، این موضوع را با امام)ع( در میان گذاشت، امام)ع( هم موافقت فرمود که اگر مىتواند، خود را از حلقه محاصره دشمن، خارج کند، به این ترتیب وى فرار را بر همراهى با امام)ع( و شهادت برگزید.

20 مسلم بن رباح غلام على بن ابىطالب)ع( و منشى ایشان بود که از آزادشدگان به دست امام)ع( بوده است، او همچنین، غلامِ حسین)ع( نیز بوده است، بر پایه برخى از گزار شها، وى در روز عاشورا، در کنار امام)ع( بوده ، ولى احتمالا به دلیل برده بودن، در امان مانده است.

21 غلام عبد الرحمان بن عبد ربهّ انصارى او روایتگر شوخى کردن یاران امام)ع( با یکدیگر در صبح عاشوراست.

 آنها که فرصت رکاب امیرالمؤمنین(ع) را از دست دادند، مبتلا به خون حسین(ع) شدند

به خدا قسم مردم کوفه، یزید را دوست نداشتند. مردم کوفه از یزید متنفر بودند. مردم کوفه امیدی به یزید نداشتند که به آنها مهربان بشود. مردم کوفه هیچی از یزید نمی‌خواستند. بیچاره‌ها، بدبخت‌ها فداکاری کردند برای یزید. اینکه خیلی بدتر از جهنم است. چرا فداکاری کردند برای یزید؟ چون علی(ع) به آنها می‌فرمود: بیایید در راه خدا جهاد کنید، در رکاب من جهاد کنید اما سستی می‌کردند. مردم کوفه لااقل سه جنگ پای رکاب امیرالمؤمنین جنگیدند نه اینکه نیایند اصلاً، جنگ صفین بیش از یک سال طول کشید سی هزار کُشته داد. مردم کوفه این‌جور نبود که مطلقاً نیایند، ملحد نبودند، کافر نبودند اما شُل آمدند. علی ع را غضبناک کردند، دلش را شکستند، انتظار علی را برآورده نکردند، فرمود: «يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ»(نهج البلاغه، خطبه 27) مرد نیستید شما انسان نیستید شما. چرا اذیت می‌کنید؟ چرا گوش نمی‌دهید؟ مقداری از اینها در جنگ جمل آمدند، در جنگ نهروان حضور داشتند، آمدند پای رکاب امیرالمؤمنین، اما خوب نیامدند، تا آخر نیامدند. اینها چون خوب پای رکاب علی(ع) نیامدند خدا تصمیم گرفت آنها را مجازات کند، چگونه مجازات کرد؟ کاش اینها را مستقیم برده بود جهنم، دست‌شان به خون حسین آغشته نمی‌شد. فرمود: حالا که به علی امیرالمؤمنین کمک نکردید، من مبتلایتان می‌کنم به اینکه بروید ایثارگرانه از خود بگذرید، خودکشی کنید، بی‌جیره و مواجب برای یزید کار کنید، حسین(ع) بکشید. آیا ماهیّت حقیقی عبرت‌های عاشورا اینجا نیست؟ چرا آن روزی که بهت گفتم فداکاری، بکن فداکاری نکردی؟ این یک فرصت از دست رفته است، اگر غضب خدا در عالی‌ترین مرتبه به تو متوجه بشود دیگر بحث استبدال نیست بحث ابتلاست، مبتلا می‌کند تو را.

زمينه‏ سازان و به وجود آورندگان حادثه عاشورا

حادثه عاشورا در بر دارنده دو گونه از خواص بود: خواص حق و مثبت كه در لشكرگاه امام عليه‏السلام طريق سعادت را مى‏پيمودند و خواص باطل و منفى كه در مقابل امام عليه‏السلام صف كشيده بودند. هر يك، گروه زيادى از عوام را پشت سر داشتند. از آن‏روى كه بحث ما پيرامون آسيب‏شناسى خواص جبهه باطل و ارزيابى آن‏هاست، بحث را با اختصاص دادن به اين گروه پى مى‏گيريم.

متأسفانه، شمار خواص منفى و منحرفى كه در زمينه‏سازى و پيدايش حادثه عاشورا و راه اندازى عوام بر عليه امام تأثير بسزايى داشته‏اند، كم نبودند. حضور قبايل مختلف كوفه و كوفيان در لشكركشى عليه امام حسين عليه‏السلام ، گواه اين مطلب است. عوامل انحراف اين‏گونه خواص ـ چنان كه خواهد آمد ـ امورى از قبيل راحت‏طلبى، دنياپرستى، دور شدن از معنويت، تعصبات قبيله‏اى و جعل حديث بوده است. شناخت مصاديق خواص، بخصوص خواص جبهه باطل، براى بررسى آسيب‏ها و دلايلى كه باعث لغزش و انحراف آن‏ها شده است و نيز عبرت‏گيرى از عاقبت سياه آنان، امرى پسنديده و بلكه لازم است. شناخت مصاديق اين نوع خواص در هر دوره‏اى از تاريخ اسلام، با توجه به گويا بودن تاريخ اسلامى، امرى نه چندان سخت، بلكه كوششى مفيد است؛ زيرا تاريخ سند گوياى حوادث گذشته و آينه اعمال و عملكردهاى گذشتگان است. اينك به بعضى از خواص منفى و تأثيرگذار در ايجاد زمينه‏ها و پيدايش حادثه عاشورا اشاره مى‏شود:

1. شريح قاضى

شريح بن حارث، قاضى معروف كوفه و وابسته به امويان بود. او در اصل يمنى بود و در زمان عمر به قضاوت كوفه منصوب شد و مدت شصت سال اين شغل را داشت. جز در ايام عبدالله بن زبير كه سه سال اين كار را ترك كرد، در ايام حج دست از اين كار كشيد و تا زمان مرگش در سال 97 يا 98 هجرى ـ كه عمرش بيش از صد سال بود ـ خانه‏نشين شد.(20)

چهره شريح قاضى به عنوان عالم وابسته به دربارِ ستم و در خدمت زر و زور و تزوير شناخته مى‏شود و [معلوم است كه دشمنان] هميشه براى كوبيدن حق، از چهره‏هاى مذهبى و موجه كه مردم حرفشان را مى‏پذيرند، استفاده مى‏كنند [و[ شريح هم در منصب قضاوت بود و چنين سوء استفاده‏اى از موقعيت او به نفع حكومت جور انجام گرفت.»(21)

رهبر معظّم انقلاب درباره اين شخص و نقش مؤثر او در ايجاد زمينه براى كشتن فرزند رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمودند: «شريح قاضى كه جزو بنى‏اميه نبود، كسى بود كه مى‏فهميد حق با كيست؛ مى‏فهميد اوضاع از چه قرار است. وقتى هانى بن عروه را به زندان انداختند و سر و رويش را مجروح كردند، سربازان و افراد قبيله‏اش اطراف قصر عبيدالله بن زياد را گرفتند. ابن زياد ترسيد، به شريح قاضى گفت: برو به اينها بگو هانى زنده است. شريح ديد كه هانى مجروح است. هانى بن عروه گفت: اى مسلمان‏ها اين چه وضعى است (خطاب به شريح) پس قوم من چه شدند؟ مردند؟ چرا سراغ من نيامدند؟ چرا نمى‏آيند مرا از اينجا نجات دهند؟ شريح قاضى گفت: «مى‏خواستم بروم و اين حرف‏هاى هانى را به مردم بگويم، اما افسوس كه جاسوس عبيدالله آنجا ايستاده بود، جرأت نكردم.» جرأت نكردم يعنى چه؟ يعنى ترجيح دنيا بر دين. شايد اگر شريح همين يك كار را انجام مى‏داد تاريخ عوض مى‏شد.»(22)

اگر او واقعيت را به مردم مى‏گفت، شايد هانى كشته نمى‏شد و مسلم تنها نمى‏ماند و حادثه كربلا به وجود نمى‏آمد.

2. عمربن سعد

عمربن سعد يكى از شخصيت‏هاى باطل و مؤثر در تحقق حادثه كربلا بود. او پسر سعد بن وقاص از سرداران صدر اسلام بود.(23) پيش از حادثه عاشورا ابن زياد حكمرانى رى را به او داده بود. وقتى كه ابن زياد از رسيدن امام عليه‏السلام به عراق مطلع شد، عمر سعد را طلبيد و به او امر كرد كه اول به كربلا برود و با حسين بجنگد و پس از آن، به رى برود، در غير اين صورت خبرى از ايالت رى نيست. عمر سعد بين جنگ با امام و دست برداشتن از ملك رى مردد شد و سرانجام دنياپرستى و ظواهر دنيوى و حكمرانى رى را بر كشتن فرزند پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ترجيح داد و به كربلا رفت. در كربلا، در موقعيت‏هاى مختلف امام سعى كرد او را از جنگيدن منصرف كند، ولى وى نپذيرفت و در روز عاشورا اولين تير را خودش به سوى لشكرگاه امام حسين عليه‏السلام روانه كرد.(24)

چنان كه در كتب تاريخ نيز آمده است، عمر بن سعد از اول نسبت به كشتن امام عليه‏السلام كراهت داشت و اين بدين دليل بود كه خوب‏مى‏دانست حسين عليه‏السلام كيست؛ احاديث‏پيامبر را در فضيلت او شنيده بود و نيز اين سخن حضرت على عليه‏السلام را كه «واى بر تو اى عمر بن سعد چگونه خواهى بود در روزى كه بين بهشت و جهنم مخيّر شوى و تو جهنم را اختيار كنى»(25) اما با اين حال، حبّ جاه و مقام او را به جهنم كشاند و به عنوان فرماندهى لشكر ابن زياد، اهل‏بيت پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله را به خاك و خون كشيد.

3. حُصين بن نُمير

حُصين بن نُمير يكى ديگر از خواص لشكر ابن زياد بود. وى از سران امويان و از قبيله كنده بود كه همواره با امام دشمنى داشت. در جنگ صفين در سپاه معاويه بود. در ايام يزيد نيز بر عده‏اى از سپاه فرماندهى داشت. او در دوران قيام مسلم بن عقيل در كوفه، رئيس پليس ابن زياد بود. هم او بود كه قيس بن مسهر، فرستاده امام حسين عليه‏السلام را دستگير كرد و نزد ابن زياد فرستاد و قيس به شهادت رسيد. وى هنگامى كه عبدالله بن زبير در مكه بر ضد يزيد سر به مخالفت برداشته بود، بر كوه ابوقبيس منجنيق نهاد و كعبه را هدف قرار داد.(26) در دوران يزيد، به دستور او در حمله و محاصره مدينه شركت داشت. او از مخالفان سرسخت شيعه بود و در سركوبى نهضت توابين حضور داشت و سه سال بعد (در سال 67 هجرى) به دست ابراهيم اشتر كشته شد. وى در حادثه عاشورا از فرماندهان گروه تيرانداز بود كه به سپاه حسين عليه‏السلام حمله كردند.(27)

4. شَبَث بن رِبعى

شَبَث بن رِبعى يكى از خواص كوفه و از طايفه بنى تميم است. «از متعينين [شناخته شده و صاحب نفوذ [كوفه و ابتدا در مسلك ياران اميرالمؤمنين عليه‏السلام بود و حضرت او را با عدى بن حاتم يا با صعصعة بن صوحان به نزد معاويه فرستاد كه وى را به اطاعت خود بخوانند و او با معاويه به شايستگى سخن گفت و در جنگ صفين در ركاب حضرت بود، ولى هنگام عزيمت حضرت به نهروان او و اشعث بن قيس و عمرو بن حريث، سر از اطاعت او تافته، ديگران را نيز از اطاعت او باز مى داشتند.»(28)

او از جمله كسانى بود كه براى امام حسين عليه‏السلام دعوت‏نامه فرستاد، اما روز عاشورا به عنوان يكى از نيروهاى پياده لشكر عمر سعد در مقابل امام ايستاد. شبث بن ربعى از چهره‏هاى متلوّن تاريخ بود. در قتل حسين بن على عليه‏السلام شركت داشت... و پس از عاشورا، به شكرانه و خوشحالى از كشته شدن حسين عليه‏السلام ، مسجدى در كوفه تجديد بنا كرد. او پس از چندى، همراه مختار به خونخواهى حسين بن على عليه‏السلام پرداخت و رئيس پليس مختار شد. او در كشتن مختار نيز حضور داشت.(29)

خدا نترسى و به دنبال آن دنياپرستى چنين افرادى بود كه سير تاريخ را منحرف كرد، عوام را از اطراف مسلم پراكنده ساخت و آن‏ها را در مقابل فرزند رسول خدا قرار داد. رهبر معظّم انقلاب در گوشه‏اى از سخنان خود با اشاره به اين مطلب، فرمودند: «اگر امثال شبث بن ربعى در يك لحظه حساس از خدا مى‏ترسيدند، به جاى اينكه از ابن زياد بترسند، تاريخ عوض مى‏شد [اما] آن‏ها آمدند مردم را متفرق كردند. عوام متفرق شدند.»