جهش تولید | سه‌شنبه، ۱۱ آذر ۱۳۹۹

روز ششم محرم الحرام... - نمایش محتوای محرم

 

 

روز ششم محرم الحرام...

سلام بر قاسم ابن الحسن (ع)

نوجوانی که هم پای یارانش آماده ی رزم شد...

ماه رویی که آنقدر بردست وپای عمویش حسین(ع) بوسه زد تا اجازه گرفت به میدان برود...

سلام بر قاسم و مرگ شیرینی که طعم عسل می داد...

(وقایع کربلا)

 در این روز عبیدالله بن زیاد نامه‏ای برای عمر بن سعد فرستاد که: من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز کرده‏ام . توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو را برای من می‏فرستند .

در این روز «حبیب بن مظاهر اسدی‏» به امام حسین علیه السلام عرض کرد: یابن رسول الله! در این نزدیکی طائفه‏ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم .

امام علیه السلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را برایتان آورده‏ام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت می‏کنم، او یارانی دارد که هر یک از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود . عمر بن سعد او را با لشکری انبوه محاصره کرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت می‏نمایم ... . در این هنگام مردی از بنی‏اسد که او را «عبدالله بن بشیر» می‏نامیدند برخاست و گفت: من اولین کسی هستم که این دعوت را اجابت می‏کنم و سپس رجزی حماسی خواند:

قد علم القوم اذ تواکلوا       واحجم الفرسان تثاقلوا

انی شجاع بطل مقاتل       کاننی لیث عرین باسل

«حقیقتا این گروه آگاهند - در هنگامی که آماده پیکار شوند و هنگامی که سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند، - که من [رزمنده‏ای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشه‏ام .» سپس مردان قبیله که تعدادشان به ۹۰ نفر می‏رسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیه السلام حرکت کردند . در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه کرد و او مردی بنام «ازرق‏» را با ۴۰۰ سوار به سویشان فرستاد . آنان در میان راه با یکدیگر درگیر شدند، در حالی که فاصله چندانی با امام حسین علیه السلام نداشتند . هنگامی که یاران بنی‏اسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد . حبیب بن مظاهر به خدمت امام علیه السلام آمد و جریان را بازگو کرد . امام علیه السلام فرمودند: «لاحول ولا قوة الا بالله‏» (بحارالانوار، ج‏۴۴ص‏۳۸۶)